:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
پنجشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۶
:: English Section
P گزارش
دریغا عشق که شد و باز نیامد... . داستان دیوار ارگ هایی که در برابر دوست فرو میریزند

Negin Najjar Azali نگین نجار ازلی شهرها... خیابان ها، پیاده رو ها و بناها و آسمان خراش ها... عرصه ای هستند که همواره مفتونش بوده ایم، گاه سحر شهرنشینی و شهریت هنرنمایی کرده و گاه چون جادوی سیاهی خود و ما را نیز به اعماق «آزاکابان» مخوفی در دل دریایی که راه به هیچ خشکی ندارد تبعید. گاه رها و بیقد و آزاد بوده ایم و گاه تصویری وهم انگیز از سراب سرچشمه ای متلاطم در ریگزاری روان. دهه 1930 را در آمریکا دوران بحران و رکود اقتصادی نامیده اند. زمانی که رویاها بر زمین خسته از جنگ و خون، نیلوفرانه میپیچیدند و در کشمکش برای فرار از سیاهی های آن پایین، قلب آسمان را آماج خویش قرار میدادند. آرمان ها بال میگرفتند و به آرامی آماده پرواز بر فراز شیکاگو و نیویورک و لس آنجلس و... میشدند.

شاهین جوان، مانفیست «آرمانشهر: آن بالاها، یعنی جایی بهتر از این پایین» بر روی برج ها و آسمان خراش هایی که در سیاتل و لاس وگاس...علم شده بودند، فرود آمده بود و متکبرانه به تحقق رویایی مینگریست که ساکنان این شهرهای عمودی، با شکافتن کرانه های آبی آسمان، نام «رویای آمریکایی» را بر آن گذارده بودند... . اما دریغا عشق و رویایش و هوس آن اولین بوسه که جهانی را با خود به حرمان میکشد.
جنگ جهانی دوم ادامه داشت و اکنون شاهین جوان دلنگران، اما همچنان با غرور چشم به ترک خوردن شمایل
مجسمه آزادی دوخته بود... . تاج مجسمه ای که تا دیروز هرجانی را شیفته خود میکرد، اکنون برای رهگذران امریکایی و مهاجران سرگردان کوچه ها و خیابان های آن پایین، غریب و حتی گاهی طنز شمرده میشد. با این همه هنوز این ایدئولوژی کاذب کامل به قهقرا نرفته بود و هنوز الیت هایی که خود را ملزم به نظمدهی به افکارعمومی میدیدند در تلاشی غیرمستقیم برای پیچاندن نسخه فردگرایانه ای بودند که در برابر ایده «جمع گرایانه» اتحاد جماهیر شوروی و کمونیسم ارائه داده میشد. دنیایی دو قطبی با تقابل و تنش روح «فردیت» در برابر روح به تعبیری «جمعیت» در ارزش بنیادین نظام کمونیسم... و یا آنگونه که در فیلم «سرچشمه» به کارگردانی «کینگ ویدور» دیدیم، روایت تعهد و وفاداری به نبوغ شخصی در برابر ذائقه عمومی و ارزش گروهی. فیلمی که با اشارات مستقیم به فرانک لوید رایت [معمار عصانقره ای به دست]، خلق شد و در هر صحنه از آن به گونه ای اصرار داشت آسمان خراش های عظیم الجثه را در مقابل دیدگان فهمنده خویش قرار دهد... و یا آنچنان که مازیار اسلامی پژوهشگر حوزه هنر، منتقد هنری و مترجم آثار هنری‌ میگوید: فیلمی که آسمان خراش «خصیصه ای بصری» اصلی اش محسوب میشد. داستان و یا به تعبیر «اسلاو ژیژک» بیانیه فلسفی فیلم درباره معماری بود که نمیخواست طبق سلیقه عامه جامعه معماری کند و به قولی دوست داشت در جامعه مسخ شده نیویورک خودی نشان بدهد. آرشیتکت جوانی که مغرورانه مقابل دیدگاه‌های اشتراکی و سانتیمانتالیسم برابری طلب می ایستد. سرچشمه درواقع جزو معدود فیلم های تاریخ سینما است که در آن معماری صرفاً نقش پس‌ زمینه را ایفا نمی‌کند؛‌ بلکه درون‌مایه‌ اصلی داستان است و شخصیتها و کش و قوس های های روابط آن ها حول معماری می‌گردد. چه بسا داستان فیلم در آغاز، در دنیای سینما فریبنده و دلربا نیز بنماید اما به راستی پشت کردن به همگان و تمسخر سلیقه آن ها و نادیده گرفتن و هیچ شمردن اصول جاری بر جامعه، به صورتی به غایت درجه رادیکالیسم، در دنیای واقعیت نتیجه ای اسف بار جز دیترویت فراموش شده و از یاد رفته نخواهد داشت.
قریب به پنج سال پیش بود که کتاب «زندگی در عیش، مردن در خوشی» نوشته «نیل پستمن» به طور اتفاقی از دوستی هدیه گرفتم، کتابی در مورد رسانه های تصویری و شبیخون فرهنگی. در آغاز کتاب مقدمه ای در وصف آن به قلم شیوای مرحوم صادق طباطبائی که کار ترجمه کتاب را برعهده گرفته بود، آورده شده بود که بر تارک ذهن خواننده چون نغمه ای آشنا این بار با ادبیات طباطبائی میشکفت: «...فن و تکنیک در دوران مدرن، پس از آنکه بار ایدئولوژی به خود یافت، در راه گسترش حوزه های نفوذ خود با موانعی مواجه شد که ریشه در فرهنگ و تمدن و تاریخ و دین سنت و آئین ادبیات جوامع بشری داشت. این عناصر مزاحم و مانع باید از سر راه بر داشته میشد!...». طباطبائی به تائید نوشته های خود کتاب، راهی را که دنیای مدرن برای تقابل با این عناصر انسان ساز برگزیده بود را جنگ نرمی توصیف کرده بود که در قالب و پوست ملت ها تزریق میکنند و از درون فرهنگ را به «پادفرهنگ» [Counterculture، گونه ای از خرده فرهنگ می باشد که در تضاد با اهمّ ارزش ها و هنجارهای فرهنگی قرار بگیرد که در بستر آن به وجود آمده است] بدل میکنند! ماجرایی که در آخر به همان «زوال فرهنگ، در بستر عشرت میرساند». چراکه فرهنگ در حالت عادی و بستر سالم ذاتیست متعالی که بر فراموشی غلبه میکند، در نتیجه برای تغییر ذائقه و افشاندن گرد فراموشی به عناصر و مانفیست هایی به غایت پر ذرق و برق نیاز داریم... . عناصری از جنس عشرت!
…………..
سال ۱۳۷۵ [۲۱ سال پیش] بود که بنا به پیشنهاد وزارت مسكن و شهرسازی و پیرو رهنمودهای مقام معظم رهبری در مورد ضرورت رعایت اصول و ارزش های اسلامی در طرح های شهرسازی و معماری و همچنین تأكید معظم له در بندهای ۱۰ و ۱۲ «منشور اقامه نماز»، در تاریخ دوم مهرماه شورای عالی شهرسازی و معماری وقت ایران تصویب و مقرر نمود حوزه معاونت شهرسازی و معماری وزارت مسكن و شهرسازی مطالعه مستمر درباره شهرها و معماری اسلامی گذشته و حال ایران و جهان به منظور دسترسی به اصول و ارزش‌های حاكم بر ساختار آنها و تطبیق این اصول با دانش نوین بشری و دستیابی به ارزش ها و اصول طراحی جدید شهری و معماری به انجام رساند و ظرف همان سال (۱۳۷۵) اصول و ضوابط طراحی شهری و همچنین اصول ضوابط معماری ساخت و ساز بناها براساس معیارها و ارزش های اسلامی با هدف رشد و اعتلای طراحی شهری و معماری اسلامی و ایرانی تهیه و به تصویب شورای عالی شهرسازی و معماری ایران برسد... . بعدها پیروز حناچی، معاون شهرسازی و معماری وزارت مسكن و شهرسازی دولت وقت [که آن روزها بسیار جوان تر بودند] با اشاره به پیچیدگی های این کار و خاطر نشان کردن این موضوع که هنوز تعریفی مشخص برای شهر اسلامی/ایرانی وجود ندارد، عملا برای اولین بار به صورت رسمی ناموفق بودن پروسه جامه عمل پوشاندن به این مهم را به صورتی تلمیحی/تلویحی اعلام کردند. به دنباله همین صحبت ها کم کم شاهد شکل گیری گفتمانی در کنار تمامی دیسکورسهای مطرح دیگر در آن روزها در معماری بودیم، که به نظر میرسد هنوز نیز به تفاهمی عملی و پراگماتیک در این عرصه دست یازیده نشده است. تو گویی بر آب های این غرناطه تنها و تنها آه است که پارو میکشید و دریغا عشقی که به فریاد برسد... .
بهار نارنج را و زیتون را، آندلس، به دریاهایت ببر!
صدای نعره مستانه جرثقیل ها، هیاهوها و فریاهای کارگرانی که به امید لقمه ای نان در کشمکش افکار زاییده از بورژوازی عده ای سخت مشغول کار هستند؛ شده در ستیغ آفتاب ظهر تابستان جنوب یا سوز سرمای شبانه زمستان غرب... . سنگ ها و آجرها یکی پس از دیگری بالا میروند، ماشین های حفاری و مته های بزرگی که با دل هر آنچه بود و هست و با زمین و شهر عجین شده، و عجیب حفر می کنند و میخراشند... . میگویند، آنچه بناها و ساخته های بشری به ما میبخشند، افزون بر گونه و ساختار معماریشان، پیوند ما را با محیط میتنابند؛ چونان ریسمانی که دانه های تسبیح را به هم متصل کرده باشد، این ساخته ها در طول گذر زمان و در پیچ و تاب تحولات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، بنیان اندیشه پروری و خردورزی را در شهر یکی پس از دیگری سبب میشوند. سلسه ای متصل از دوست که اگر در حلقه اش نباشی، بیگمان فارغ از هرگونه ماجرای شهر و شهریت افتاده ای... . آبان ماه سال گذشته، تبریز روزهای پر ماجرایی را پشت سر گذارد... خبری به غایت درجه عجیب و هولناک، شبانه موضوع داغ صحبت در گروه های تلگرامی شد، فیلم ها و تصاویر یک به یک به خبرگزاری های مختلف ارسال میشدند و تماس های شهروندان و دغدغه مندان میراث فرهنگی و تاریخی، توجه مرکز و تهران را نیز همان شب به خود جلب کرد و شبانه مسئولین را راهی تبریز. ماجرا پیرامون ارک علیشاه بود که، بی سر و صدا در تاریکی شب، بیل های مکانیکی را به جان ارک، این نماد مقاومت و ایثار در برابر دشمنان این سرزمین، انداخته بودند. توگویی، هدف عینیت بخشیدن به شعار لوکوربوزیه [وی به عنوان یکی از اولین پیشگامان معماری مدرن و سبک بین‌المللی مشهور است] که همان زندگی به سیاقی ماشینی در دنیای مدرن بود، تصمیم بر برپایی پارکینگی طبقاتی در عرصه بنای ارک بود. همان زمان انجمن دوستداران میراث فرهنگی تبریز، با تشکیل کارگروه شبانه و جمع آوری امضا طی دو نامه جداگانه، یکی از رئیس جمهور محترم جناب دکتر روحانی و دیگری معاونت سازمان میراث فرهنگی کشور، دکتر محمد حسن طالبیان، خواستار رسیدگی فوری به امور و جلوگیری از انجام هرگونه عملیات عمرانی در این محوطه تاریخی/ فرهنگی شدند. بلافاصله مرتضی آبدار نیز که به تازگی، به ریاست سازمان میراث فرهنگی و صنایع دستی تبریز انتخاب شده بود، طی توضیحاتی خواستار حفظ آرامش شهروندان شد و بیان کرد که مسئولین تمامی این اتفاقات را رصد میکنند و رسیدگی فی الفور برای سامان دهی امور صورت خواهد پذیرفت. و سکوتی سنگین که پس از آن در تبریز و رسانه ها حکم فرما شد... . اما بولدزرها و جرثقیل و بیل های مکانیکی خاموش، در حیاط و محوطه تاریخی/ فرهنگی ارک علیشاه، دلهره و ترس آتشی پنهان در زیر خاکستر را بر دل می انداخت و بیراه نیز نبود، چه پس از گذشت چندین ماه، یک بار دیگر، چند شب گذشته ارک تبریز بار دیگر بر خود لرزید. اما این بار در سکوت خبری و رسانه ای! اینکه در طی روزهای گذشته، مابین تیمهای بررسی موضوع و همچنین کارشناسان حفاظت و مرمتی میراث چه گفتمانی صورت گرفته چندان بر ما روشن نیست، اما آنچه شاهد هستیم نتیجه ای است که گرفته شده است. چنانچه، در آستانه تبریز2018، و درحالی که کمتر از 4 ماه به هجوم ناگهانی گردشگران به این شهر باقی نمانده است، میشنویم که دیواره های ضلع جنوبی این بنا به صورت شبانه تخریب شده اند. پس از کش و قوس های فراوان آنچه در مورد ارک گفته شده است شاید خود بتواند به عنوان فصلی از شیوه ی جدید مدیریت بحران در بافت تاریخی، فرهنگی و شاید هم فرسوده در کلاس های مرمت تدریس شود: احداث پارکینگ طبقاتی مشکلی برای ارک ایجاد نخواهد کرد! مداخلاتی که در عرصه بنا و با فاصله ۱۰ متر از بنا انجام میشدند. تعیین حدود و ثغور در بناهایی از این دست و همچنین تعاریفی که در زمینه رعایت مساله حریم از وجوه مختلف آمده است، از حوصله این نوشتار و مقصد اصلی نگارنده در آن که همانا توجه به عناصر فرهنگی و هویتی در شهر میباشد، خارج است؛ لیک برای روشن تر شدن موضوع و آشنایی با بیشتر با قوانین بین الملی عرصه مرمت و حفاظت میتوانید، ضوابط و آیین نامه های مرتبط را در وبسایت «ایکوموس» مطالعه نمایید.
چمدان ها را میبندیم و اینبار راهی دیار بهارنارنج و گل نرگس میشویم. به مرکز شهر میرویم، بازار وکیل را امتداد میدهیم. از کنار رهگذرانی که برخی با قدم های تند و برخی با گام هایی که اندکی برای پرسیدن، ادویه ای، یادگاری و شاید عطری از جنس شیراز، از سرعت خود کاسته اند، میگذریم. بازار را را رد میشویم و به ارک میرسیم. اهل اینجا که باشی میدانی اگر شهر آرام باشد و همه چیز سرجای خودش و به قاعده باشد، دوست داری فالوده ای بخوری شیرازی و از شهر و هویت شهری خود و اتفاقات شهری لذت ببری و طعمش را با لیموی تازه در دهانت مزه مزه کنی. گاهی هم با گوشه چشم به ارگ چشم میدوزی و به هنر سازنده اش آفرینی میگویی... اما شهر باید آرام باشد و همه چیز به قاعده! مثلا اگر درست همین زاویه دید با مهمانی ناخوانده و نطلبیده مخدوش شود، نه دیگر اینجا خواهی ایستاد و نه تعاملی را با محیط حس خواهی کرد. اندکی بالاتر را نگاه میکنیم، ارک در زیر پوششی از آسمانی بتنی به نام هتل، در حال زنده مانیست. و اهالی که دلنگران از سبز شدن این مجموعه اند. اتفاقی که اگر به اندازه تخریب دیواره های تاریخی ارگ تبریز تلخ نباشد، کمتر نیز نیست. اگر قوانین و ضابطه هایی که در مورد حفظ حریم در بالا بدان اشاره کردیم مطالعه کردید، حتما با موضوعاتی از قبیل حفظ حریم بصری نیز مواجه خواهید شد. آنچه که در شیراز و در مورد ارگ کریم خان ؛ تو گویی چندان هم اهمیتی ندارد. درست در همین جایی که ما ایستاده ایم، هتل آسمان نیز با تفرعنی که ناشی از همان پادفرهنگی میشود که طباطبائی بدان اشاره کرده بود، به ما ایستاده میخندد. اندیشه ای تحمیلی که به دلیل قرار گرفتن در جایگاه «نافرهنگ»، هر لحظه در پی اعتبارسازی برای خویش، با حذف بستر فرهنگی، یعنی ارک و مجموعه زندیه است. این است داستان دو ارگ یا داستان دو قلعه و شاید هم داستان دو شهر... داستان بهترین دوران و بدترین ایام! داستانی تلخ به نام ««زوال فرهنگ، در بستر عشرت».
سوالی که به ذهن متبادر میشود، پرسشی است که شاید در این قهقرا، غریب نیز به نظر برسد، در کجا ایستاده ایم و راه را به کجا پیش گرفته ایم؟! تا چه حد توانسته ایم خود را به رهنمودهای رهبری و رسیدن به شهری ایرانی/اسلامی که نشانه های فرهنگ و هویتی مردمان این دیار را در تارک خود به یادگار دارد، نزدیک شویم؟ یا به عبارتی چه شد که قالب شهرسازی که نه میتوان نام خودی و نه ایرانی و اسلامی را بر آن نهاد، قالب شهرسازی ما گردید؟ حال اینکه، جامعه ای فرهنگی پویا و اندیشه ای «غیر عادت داده شده» همواره در تلاش است و میخواهد تا کالبد شهر اصیل باشد و صدای اعصاری شهر را در چهره اثیری آن بازتاب دهد؛ اما «پادفرهنگ» به اصالت روی خوش نشان نمیدهد و جوشش روح شهر را نمیپذیرد. در جوامعی متاثر از آسیب های اینچنین کالبد شهر وسیله ایست برای تحقق اهداف سیستم سرمایه داری و به اعتبار نتیجه هویت اسلامی/ایرانی از شعوری که بر آن استوار گشته است، تنزل میکند به شعاری در محافل و دورهمی؛ دیسکورسی که سنجاقش کرده ایم به جامعه ای که مدت‌هاست، «فرهنگ» اصیل ملی و اعتقادی از جانب گروه هایی ذینفوذ «بی اعتبار» میشود.... بی‌اعتبار از آن‌رو که فرهنگ دیگر در پیوند با زندگی روزمره شهری ما به صورتی عملی تعریف نشده است. بی‌اعتبار از آن جهت که فرهنگ اصیل ایرانی/اسلامی، گویی در حال فراموشیست و حضور مردم در بطن این «تنایش» [embodiment] خالی شده است... . در اینجا یاد سخن ایوان کلیما در کتاب «روح پراگ» می افتیم «...در این کشور همه احساس میکنند که کلاه سرشان رفته است و بنابراین فکر میکنند که حق دارند بر سر دیگران کلاه بگذارند...».
بیایید یک بار دیگر شاهین بال شکسته آغاز این نوشتار را به یاد بیاوریم... . شاهینی که قلب آسمان را شکافته و بر فراز بلندی های برج های دنیای مدرن نشسته بود... . دیر زمانیست که گرد پیری و خمودگی در چشمان نافذ او دیده میشود. چشمانی که از پس مه و دود به شهرهایی که میبایستی رویایی میبودند و نشدند، خیره شده است... . به راستی پشت کردن به ذائقه اصیل عموم و فرهنگی که ریشه در زبان طبیعی فهمندگان محیط خویش دارد، آیا نتیجه ای جز ویرانی و نابودی در پی خواهد داشت؟ داستان دو قلعه ای که ایستادند و ایستادگی کردند در برابر دشمنان این سرزمین تا ما امروز خود را با نام ایرانی و مسلمان بشناسیم به کجا ختم خواهد شد؟! آیا پایانی خوش برای این ناکجا آباد که بس سرد و مخوف مینماید، هست یا آنچه در آخر برای خود و آیندگان خواهیم ساخت شهریست که در آرمانی ترین شکل آن سربه فلک کشیده از سیمان و فولاد ولی در اندیشه زایش و تنایش هویتی خویش مردد و حتی با آن در ستیز؟ شهرهایی با تنی زخمی و چند پاره، هر پاره آن پر از تناقض و درد.‌‌.. ؟ شاید زمان آن رسیده است که بر عشق رفته مرثیه ای بخوانیم و بگوییم که بهار نارنج و زیتون را، آندلس به دریاهایت ببر... اما شاید پایانی خوش تر نیز باشد... عدم تسلیمیت و فریادی که به مبادا ها چشم برببند... . شاید در این بن بست کج و پیچ سرما، هنوز کسی عشق را در پستوی خانه نهان کرده باشد... .
پهناب گوادل کویر
از زیتون ‌زاران و نارنجستان‌ها می‌گذرد.
رودبارهای دوگانه‌ی غرناطه
از برف به گندم فرود می‌آید.
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
بر آب غرناطه اما
تنها آه است که پارو می‌کشد.
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
که خواهد گفت که آب، می‌برد تالاب‌تشی از فریادها را؟
دریغا عشق که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق که بر باد شد!
فدریکو گارسیا لورکا- ترجمه شاملو

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
 مسترکلاس تخصصی ژورنالیسم در حوزه شهر و معماری