:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
دوشنبه، ۸ خرداد ۱۳۹۶
:: English Section
P گزارش
مقدمه ای بر یک ایدئوگرام معمارانه* (بخش اول)

Maraym Sarshar مریم سرشاردر مقدمه نمایشنامه مرد یخین** به سخنی از ویکتور شکلفسکی از مقاله ارزشمند "هنر به عنوان صنعت " اشاره شده است:
"اگر به بررسی قوانین کلی ادراک بپردازیم، می بینیم همچنان که ادراک به صورت عادت درمی آید، غیر ارادی می شود. بدین گونه همه عادات ما، برای مثال، به حوزه (اعمال) ناآگاه غیر ارادی نفوذ می کنند. اگر انسان احساس قلم به دست گرفتن و یا به زبانی دیگر حرف زدن برای اولین بار را با احساسی که از انجام این کارها برای ده هزارمین بار دارد با هم مقایسه کند، نظر ما را قبول خواهد کرد. این خوگیری، اصول ناتمام گذاشتن عبارات و جویده ادا کردن کلمات را توجیه می نماید...".

در باب ادراک

...بعید به نظر می رسد که بوی گوزن آفریقایی شما را وادار به پاورچین راه رفتن کند. غروب آفتاب نیز شما را بر نمی انگیزد تا مانند غورباغه غورغور کنید. ممکن است این مثالها بی ربط به نظر بیایند، اما نکته جالبی را ثابت می کنند "مفهوم" یک درون روی حسی، بستگی به آن دارد که مغز چه موجودی آن را پردازش می کند. در مغز غورباغه نر، غروب آفتاب محرک آواز جفت طلبی است. در مغز آدمی، غروب آفتاب به احتمال زیاد، یادآور زدن ضربه سبکی به کلید چراغ است!
هم اکنون دانشمندان درگیر شدن با پرسشهایی را آغاز کرده اند که زمانی فقط جزو حوزه فلسفه به شمار می آمدند . مغز آدمی ، جهان ما را به "بیت "هایی (bits) از داده ها خرد می کند. پس چرا ما جهان را به صورت یکپارچه تجربه می کنیم؟ در واقع اساسا چرا تجربه وجود دارد؟ توانایی حتی فکر کردن در مورد این پرسش ، شما و همه آدمیان را بی همتا می سازد.آنچه که مسلم است تفاوت انسان به همه مخلوقات از تفاوت در ساختار مغز او ناشی می شود.
به قول شکلفسکی، خوگیری همه چیز را می بلعد و زندگی را تهی می کند، در عین حال وظیفه هنر آن است که انسان: "...حس زندگی را باز یابد، هنر هست تا انسان را وا دارد که چیزها را حس کند ، تا سنگ را" سنگ آسا" نماید. قصد هنر آنست که احساس نسبت به اشیا را، آنچنان که به ادراک درمی آیند القا کند، نه آنچنان که شناخته شده اند. شگرد هنر آنست که اشیا را "ناآشنا" و اشکال را مشکل سازد، تا سختی و طول ادراک را افزایش دهد، زیرا فرآیند ادراک به خودی خود هدفی زیباشناختی است و باید طولانی شود. هنر نوعی تجربه کردن هنرمندانه شیئ است، خود شیئ مهم نیست...".
پژوهش در مورد مغز انسان تنها در جستجوی راه درمان نیست. مقدار زیادی از این دانش می تواند در زندگی روزمره کاربرد داشته باشد. مثلا زمانی که رابرت زاتور (Robert Zatorre) از دانشگاه مک گیل (Mc Gill) در مونترال می خواست بداند مغز چگونه نوای موسیقی را درک می کند، به تکنیکی روی آورد که PET (توموگرافی انتشار پوزیترون (Positron emission tomography)) نامیده می شود. تصاویر PET افزایش غلظت اکسیژن را در فعالترین ناحیه های مغز، مشخص می کنند. هنگامی که داوطلبان او به آهنگهای ساده گوش می دادند، بخشی از سمت راست مغزشان، تقریبا سمت مخالف پردازش سخن در مغز چپ روشن می شد. او به افزایش فعالیتی در مراکز بینایی مغز، در پس سر نیز پی برد. آیا مغز زیر و بم صدا را به صورت حرکتی به سمت بالا و پایین در گامهای موسیقی می بیند؟ آیا نوای موسیقی، تصاویری دیدنی در ژرفای مغزمان بر می انگیزد؟
در دانشگاه ایلی نویز نوعی بینی مصنوعی ساخته اند که بو ها را می بیند. انگار حس دیدن از همه حسهای مغز اصیل تر است و مغز همه چیز از جمله صوت، بو، فشار و... را می بیند!
آیا برای یک تن لازم است که درک کند "من،من هستم"؟ چگونه مغزمان ما را به عنوان موجودی مجزا از جهان اطراف و در عین حال بخشی از آن می شناسد؟

در باب خودآگاهی
بخشی از خود آگاهی "حس خویشتن" در طول زمان است. آدمی خود را در گذشته، حال و آینده متفاوت از هم درک می کند؛ اما در هر حال خود اوست. خودآگاهی می تواند توانایی تصور کردن اشخاص، رویدادهاو موقعیتهایی باشد که ریشه در واقعیت دارد. این توانایی گسترش از چیزهایی است که ما عملا تجربه کرده ایم اما ادراک مفاهیم انتزاعی، مانند حقیقت یا شرافت، نیاز به تصور کردن چیزی دارد که در جهان مادی وجود ندارد.
انسان کنونی قادر به شنیدن، لمس کردن، یا بوئیدن صفاتی مانند ایمان، عدالت، یا همبستگی نیست، اما می تواند آنها را توصیف کند، آنها را ارج نهد و کارهایش را بر پایه آنها قرار دهد. در مغز آدمی مفاهیمی از دلسوزی و صداقت به اندازه نان و پنیر و صبحانه واقعی اند.
"نه ما و نه اشیای دور و بر ما لزومی به بودن ندارند ، لزومی به بودن به گونه ای که ما آنها را به صورت واقعی ببینیم یا در یابیم. آنها فقط ممکن است به نوعی در ذهن وجود داشته باشند...". دریدا
"ذهن علت به وجود آمدن تمام اشیا و نظم آنهاست...". آناکساگراس
در عین حال سارتر _که دغدغه اصلی اش وجود است _در کتاب تهوع فرآیند درک اثر هنری را این گونه توصیف می کند:
"جهان تخیلی یکسره مجاز است ، من جز به یاری ناواقعی کردن خودم نمی توانم به آن راه جویم".
در این مورد کیت گور، استاد دانشگاه آکسفورد درجزوه "پژوهشهایی در ادبیات فرانسه" در شرحی بر تهوع این چنین بیان می دارد:
"...ولی شاید گیرا ترین مثال ناواقعیت اثر هنری را در موسیقی سراغ بگیریم. هنگامی که به کنسرتی می رویم، می رویم تا قطعه ای موسیقی را بشنویم. اگر ارکستر و رهبر خطاهای زیادی نکنند، هر دو خودشان را می زدایند و من از خود چنان آگاه می شوم که گویی در حضور خود خویشتن سمفونی هفتم هستم. ولی این به واقع چگونه چنین می تواند بود؟ روشن است که هیچ ربطی به ارکستر یا رهبر ندارد. آنان اجرا کننده اند و بس و می شود کسان دیگر را جایگزینشان کرد. همچنین به امواج صوتی که ادراک می کنیم ربطی ندارد زیرا اینها پدیده های مادی اند که در جهان واقعی وجود دارند. آنها بازنمونهای مادی اند که تجربه کردن چیزی را که به سمفونی هفتم می شناسیم برایمان امکان پذیر می گردانند. سمفونی روی نوک چوبدست رهبر، درون سازها، روی صفحه های نوت، یا براستی در سالن کنسرت نیست. ما فقط هنگامی می توانیم در حضور خود خویشتن سمفونی باشیم که خودمان را به قلمرو امر تخیلی انتقال دهیم ...". در این حالت است که سارتر می گوید: "من درون موسیقی هستم...".
همینطور که در معماری: آجر تیرآهن و ملات و... امری مادی هستند (مصرف کننده یا بیننده را متحیر نمی کنند)؛ بلکه معماری یک واژه ناواقعی است (واقع نشده) که ناظر را متحیر می سازد و او را به فضای دراماتیک می برد.
"در حالی که اشیای حقیقی را با کلماتی حقیقی و نوشته قلمی حقیقی نقش میکردم، غریب بود اگر خود نیز حقیقی نمی گردیدم...".
"اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می گیرد، سر جایشان می گذارد، میانشان زندگی می کند: آنها مفیدند، همین و بس. ولی آنها مرا لمس می کنند و این تحمل نکردنی است. میترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده اند...".
(تجربه تهوع، آشکارا نتیجه فروریزی رابطه مرسوم میان روکانتن و جهان اشیائ است خواه اینکه شیئ، بدن خودش باشد)
"هیچ چیز از این چهره نمی فهمم... چشمها، دماغ و دهن ناپدید می شوند: دیگر هیچ چیز انسانی باقی نمی ماند. چینهای قهوهای رنگ و طرف برآمدکی تب آلود لبها، ترکها، کپه هایی مثل آنهایی که موش کور با خاک کندن درست می کنند. کرک ابریشمی سفیدی روی روی شیبهای پهن گونه ها کشیده شده است، دو تا تار مو از سوراخ دماغها بیرون زده است: همه اینها چون یک نقشه برجسته زمین شناسی است...".
اکنون او می بیند که تهوع، چیزی جز درک واقعیت وجود به شیوه ای یکسره آگاهانه نیست: "پس این تهوع است: این آشکارگی کور کننده؟ چقدر ذهنم را به خاطرش کاویدم! چقدر درباره اش چیز نوشتم! حالا می دانم: من وجود دارم _جهان وجود دارد_ و من میدانم که جهان وجود دارد. همه اش همین است...".

(جملات بین گیومه از کتاب تهوع می باشند. همانطور که دیده می شود در تمامی سطور کتاب به گونه ای طولانی شدن فرآیند ادراک و نا آشنا ساختن محیط (آشنائی زدائی) ملموس است)

* این سرآغازی است که محتوای مفهومی یا همان کانسپت رساله نهایی نگارنده راتشکیل خواهد داد.

** در گفتار عامیانه آمریکاییان مرد یخین به معنای شرط بند حرفه ای و خونسرد مسابقات اسب دوانی و غیره است؛ او همیشه می برد...!
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Iceman_Cometh

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد