:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
سه شنبه، ۴ مهر ۱۳۹۶
:: English Section
P گزارش
به یاد محمدامین [داریوش] میرفندرسکی

Farrokh Bavar فرخ باوربه نظرم می آید نخستین کسی که در باره جاده های سفید ایتالیا که مثل مار توی تپه های سبز و نرم ایتالیا بالا و پایین می روند و از دور زیبا هستند،احساس مسولیت می کرد داریوش میرفندرسکی بود. زمانی بود که می خواستند آن ها آسفالت کنند و شاید داریوش مثال نقاشی مونالیزا را می آورد که جاده ای سفید در منظره ی متن آن پیداست. سال ها بعد همکاریم را با سازمان "دفاع از جاده های سفید" ایتالیا آغاز کردم.

Mirfenderski
درباره حوض ها صحبت می کردیم؛ شاید در باغ بوبولی در فلورانس بودیم. مظهر قنات در باغ فین، زیر یک طاقی کوچک، که بی سر و صدا و با آرامش آب را به درون حوض می آورد، و ماهی های قرمزی که از سیاهی آن بیرون آمده و در آن گم می شدند، آب روان آن را شبیه به حوض زمان کرده بود و شاید همین مقدمه بود که داریوش میرفندسکی را واداشت تا یک پایش را بلند کند و با تمسخر ادای مجسمه هایی را در آورد که در کنار حوض های باغ های رنسانس فلورانس یک پایشان را، مانند مجسمه های هرمس، بلند کرده اند و آب از دهانشان به حوضی می ریزد که آب راکدش قهوه ای رنگ و لجن زده است و ماهی
های قرمز در آن بی حال شنا می کنند.
از داریوش میرفندرسکی خیلی چیزها می شد یاد گرفت و یاد گرفتیم و این یاد گرفتن آن قدر ساده و راحت جزو فرهنگ و دانستنی های ما شد که خودمان هم نمی دانیم منشاء آن همه، داریوش میرفندرسکی بوده است.
داشتیم صحبت می کردیم و صحبت ما وسط راه بود اما او خسته شد و رفت. ما باور نکردیم و به صحبت ادامه دادیم و هنوز منتظر جواب و نکته سنجی ها و نظرهایش هستیم. و این کمال بی معرفتی هست. شاید او بگوید کسی را برای دیالوگ، آن طور که او می خواست یافت نکرد. شاید هر کسی برای خودش حرف می زد و او هم صحبتش را قطع کرد و رفت.
چرا بخشی از سلول های بدن خودمان، که مانند بقیه اجزاء بدن برایمان کار کرده اند، ناگهان دیوانه می شوند وعلیه خودمان و علیه خودشان دست به خود کشی می زنند؟ شاید در گذشته می گفتند فلانی دق کرد. حالا می گوئیم سرطان گرفت. چیزی که می توان در نظر آورد این هست که میر فندرسکی، با ایده های بزرگ و کوچکش، آمال و آرزوهایش در زمینه ی معماری و مرمت و شهرسازی و اجتماعی و فرهنگی و شاید روانشناسی، و حتما سیاسی، میان چیزی مانند پتک و سندان گیر کرده بود. کسانی که کاری نکرده اند می توانند در صورت عدم موفقیت کناره گیری کنند، بازنشسته شوند اما کسانی مانند او، که راهی بلند پروازانه را آغاز کرده بود و گهگاه مزه اش را هم چشیده بود نمی تواند به گوشه ای بخزد. مبارزه می کند. رنج می برد. گهگاه پیروز می شود اما عاقبت، سراپا، فرو می افتد. گویا پیش از آن که برای آخرین بار بیهوش شود باز هم شوخی کرده بود.
در چنین شرایطی که دست و پای چنین متفکر متعهدی بسته است، آیا می توان داریوش را یک ایده آلیست، یک آرمان گرا توصیف کرد؟ آیا می توان او را کسی دانست که غیر ممکن را می خواست و آرزو می کرد؟ اما می دانیم کسانی که غیر ممکن را می خواهند مسبب کشفیات و اختراعات بزرگ شده اند. او در زمانی به دنبال تحقق ایده هایش در زمینه ی معماری و شهرسازی بود که فرصت طلبان و خود خواهان تنگ نظر موج سواری می کردند. هنگامی که او دیواره های تلنبار شده چهار باغ را بر می داشت تا از آن جا ساختمان هشت بهشت و باغ دلبازش دیده شود و اصفهان را کم کم از آشغال هایی که تلنبار شده
بودند پاک کرده و به حال و هوای اصیلش برگرداند هنوز نمی دانست گوی رقابت را ساختمان بلند مرتبه ای به نام "جام جم" و متروی زیر چهار باغ می خواهد ربود و اوست که از گردونه بیرون خواهد افتاد.
از او در اصفهان پرسیده بودند دلیل این که مترو باید حتما از زیر چهارباغ و نه یک خیابان آن طرفتر رد شود چیست و خودش پاسخ داد برای این که گردشگری که از ایستگاه مقابل مسجد مادر شاه بیرون می آید ناگهان خودش را در برابر این گوهر زیبای تاریخ یافته و بگوید آه و مات و مبهوت گردد. اما بعد گویا این تونل دراز از زیر میدان نقش جهان و مسجد شیخ لطف الله و از طرف دیگر هم از کنار سی و سه پل رد شد....
ایتالیایی ها می گویند: "بد فکر کن تا به واقعیت نزدیکتر شوی". او بد فکر نمی کرد چون بزرگوار بود. شاید بتوان گفت داریوش فکر می کرد بشود خارها را با مهربانی گل کند. و شاید بیشتر از توانش حوصله می کرد. توضیح می داد و بازهم توضیح می داد حتی هنگامی که شاید لازم بود طرف را باز هم به قول ایتالیایی ها defenestrare کند، یعنی از پنجره بیرون بیندازد. به نظر می آید از پنجره بیرون انداختن یک نماد باشد اما هنگامی که کارگران یوگسلاوی سابق یک مدیر بورکرات را جدی جدی از پنجره بیرون انداختند معلوم شد ریشه لغت از واقعیتی عینی آب می خورد. گهگاه پیش آمد که او می توانست و می بایست کسانی را اگر چه نه از پنجره که از در بیرون کند، این کار را نکرد و وزغ را قورت داد.
او به جبر تاریخ اعتقاد داشت که بالاخره چیزی که نیاز است و درست است راه گشاست و راه خود را می یابد. باید صبر کرد و حوصله داشت. آب هم مانند طبیعت باهوش است و وقتی جلویش گرفته شود راهش را کج می کند و بالاخره از یک جایی پیش می رود. طبیعت همیشه همین طور رفتار می کند. اما داریوش غصه می خورد و از پس بی مهری ها بر نمی آمد. تا آن جا که توانست دفتر اصفهان را به امید این که روزنه ای باز شود حفظ کرد و تا به آخر نگه داشت اما روزگار بر وفق مراد نبود. اما داریوش غیر ممکن را می خواست. لابد به جهش اعتقاد داشت. برای جهش جسارت لازم است. جسارت در اندیشه. جسارت در دل. اما کافی نبود. داریوش بزرگ هم چیز غیر ممکنی را خواسته بود. خواست یک ساختمان دلباز و بزرگ و بلند به نام پارسه که یک واحد فضایی اش تقریبا ده برابر واحد فضایی تمام ساختمان های 550 پیش از میلاد در میان تمدن های دیگر بود یک خواست غیر ممکن بود و چه بسا مهندسانی که گفته بودند چنین چیزی غیر ممکن است. باید آزمون و خطا نمود و رفته رفته به چنین چیزی نزدیک شد. اما آن داریوش، به شکرانه کورش بزرگ، قدرتی بس بزرگ فراهم داشت که غیرممکن را ممکن می ساخت.
داریوش میرفندسکی صبر نکرد. شاید هنوز چند سال لازم باشد تا غیر ممکن ها ممکن شوند. تقصیر را به گردن داریوش نیندازیم که صبر نکرد. بهنام شهبازی در جوانی می گفت باید مثل یک درخت تنومند در برابر توفان محکم ایستاد. من بی تجربه که تنها تجربه ام را از کتاب ژان کریستف بر گرفته بودم حدس می زدم که می توان یا باید مانند درخت های نخل بلند کنار ساحل، قد خم کرد و صبر کرد تا توفان بگذرد. دوران ما دوران بزرگی است و اتفاقات عجیب و غریبی در همه جا و در هر زمینه ای روی میدهد. اما به همانقدرنیز قربانی می گیرد. ابزاری به نام اتومبیل که زیاد به درد می خورد و راه ها را کوتاه و سفر را آسان می کند امروز بیشتر از یک جنگ تمام عیار پشت سرش قربانی بجای می گذارد. شاید انشتاین هم از غصه مرده باشد. او مقاله ای در دفاع از سوسیالیسم در بدترین زمان نخستین تجربه ی آن نگاشته بود اما مجبورشد ببیند دوستانش کشف نظری بزرگ او را بجای این که به وسیله ای برای پیشرفت بشریت تبدیل کنند اختراعی مخرب در دست جنگ سرمایه داری کرده و بر سر مردم ژاپن فرو بیندازند تا زهر چشم بگیرند. نظریه داشتن، پای آن ایستادن و خلاف جهت رفتن قربانی می گیرد. یا می توان سوزانندش یا خود چون شمع می سوزد. داریوش، محمد امین میرفندرسکی، از درون می سوخت چون توانائی هایش چندان راه به بیرون نمی یافت. با فتانه نراقی یک زوج کامل عاشقانه ی فرهنگی و هنری و مبارز بودند. بجای یک آموزگار او را بیشتر باید یک مبارز دانست.



Bookmark and Share

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
 مسترکلاس تخصصی ژورنالیسم در حوزه شهر و معماری