این گفتگو هدفمند است، و هدف از این رفت و آمد در تاریخ طبیعی، اجتماعی و انسانی و معماری، شناخت بهتر مشکلات امروز و آگاهی لازم برای بهبود ترکیب این متغییرهاست، وگرنه، اینها هم به انباشت معلومات خلاصه میشود که استاتیک و ایستا مانند آلبوم عکس است که به هیچ دردی نمیخورد مگر به خود پسندی کسانی که از دانشگاه فقط معمار معروف شدن را میجویند. پس، کنکاش ما یک انکشاف دینامیک و پویا مانند یک فیلم سینمائی است که آغاز و انتهایی ندارد چون خود ما هنوز در آغاز کشفیات رازهای طبیعی هستیم اگرچه علم پیشرفتهای بسیاری داشته است.
هدف از این نوشته نیز فراگیری متدولوژی برسی و تجزیه تحلیل است. آنگاه که دانشجو به این ابزار کار دست یافت آنگاه خودش به چنان موتور خود کاری تبدیل میشود که از هرچیزی و هر علامتی سر در میآورد و بخشی از فرهنگ پویای جامعه میشود و به این درد میخورد که در برون رفت جامعه ی بشری از این تنگای هولناک موثر باشد.
البته هدف از این درس دست یافتن به معماری و معماری خوب است اما معماری تنها نتیجه ی یک معادله ی پیچیده با مجهولات بسیار است که سرنوشت انسانها را تعیین کرده و میکند. موضوع اصلی، زندگی انسانها و تعامل آن با پیرامون طبیعی خود است اما اخیرا بشریت به ابزاری دست یافته که او را در تنگنا قرار داده است. این تنگنا تنها تنگنایی نیست که بشریت در آن گرفتار آمده. از آتلانتیس چیزهایی به گوشمان رسیده و بارها در طول تاریخ از نابودی اقوام و ملتهای بزرگ شنیده ایم. انیشتاین پاسخ داد "جنگ سوم جهانی را نمیدانم اما جنگ چهارم را بشریت با تیر و کمان انجام خواهد داد".
در اینجا نقل قولی ناقص میآورم که تاریخ زمین را در مقیاس 1:100.000000 کوچک میکند و 4 میلیارد و 600 میلیون سال را یکجا در برابر چشم قرا ر میدهد تا فکر کنیم. در این نقشه باید چنان مقدار پیکسل فشرده ای قرار بگیرد که بتوان هرمقدار که بخواهیم هر بخش آن را باز کنیم و درون آنرا مانند یک فیلم سینمائی روان ببینیم.
"اگر سن زمین را هر 100 میلیون سال برابر با یک سال فرض کنیم، کره ی زمین یک مرد 46 ساله خواهد بود که از هفت سال نخستش خبری نداریم. از سالهای میانی اش کم و بیش اخباری رسیده است. در 42 سالگی اش گیاهان و جنگل ها پیدا شدند اما تا همین یک سال پیش هنوز اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه نبود و زمین آنها را در 45 سالگیش به چشم دید. تقریبا 8 ماه پیش پستانداران به دنیا آمدند و در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدم های میمون نما تبدیل شدند. آخر هفته ی گذشته دوران یخ بندان سراسر زمین را فرا گرفت. انسان نو فقط 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده. بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمیگذرد و حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی برسر این بیچاره ی 46 ساله آورده است.
او خودش را به تناسب سرسام آوری زیاد کرده و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است! سوخت های این سیاره را از آن خود کرده و همه را به یغما برده، و الان مانند کودکی معصوم و بی گناه ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه میکند".
باید چشم و گوشمان را خوب باز کنیم و انعطاف را سرمشق خود قرار دهیم تا بتوانیم ببینیم و بشنویم و اگر به بیراهه رفتیم به موقع بتوانیم روی راه درست برگردیم . یک پژوهشگر واقعی نمیتواند خشک، متعصب و دارای دگم و الگوهای انعطاف ناپذیر باشد و بخواهد واقعیت های متحول زندگی را به زور در درونش جای دهد. اما واقعیت متحول نیز اصولی دارد که آنگاه که پژوهشگر بدان آگاه شد میتواند مانند یک ابزار علمیو یک نورافکن از آن استفاده نموده و راه آینده را پیش بینی کند. مندلیف چنین کرد. او در جدول شیمیخود جاهایی را خالی گذاشت و گفت در طبیعت باید چنین چیزهائی یافت شود، و شد. انشتاین نیز فیزیک نیوتنی را با نسبیت و کوانتوم کاملا زیرو رو کرد. فیزیکی که در اواخر سده ی نوزده با نظریه ی آنتروپی اصول خود را از دست داده بود.
فیلم باراکا را ببینید و کتاب چارلز جنکس را بخوانید. و اگر کتاب گوردون چایلد به نام انسان خود را میسازد را یافتید آن را هم بخوانید. از جیرفت و شهر سوخته و سیلک و شوش و پارسه و پاسارگاد و دوره ی اسلامیتا به امروز سر در بیاورید. رمز بقای بشر، برعکس ماموت همیشه در این بوده که خود را با طبیعت و دگرگونی هایش انطباق داده است. با پایان دوران یخ بندان وقتی که هوا رو به گرمیرفت ماموت ها و کرگدنهای پشمالود مردند چون فرصت نکردند خود را با دگرگونی نسبتا سریع طبیعت وفق دهند اما انسان لباس گرمش را در آورد و خانه و مکان زندگیش را مطابق شرایط متغیّر پیوسته دگرگون کرد.
خلاصه، انسان و جامعه ی بشری بارها در تنگناهایی وحشتناک گیر کرد، گهگاه ملت هایی کاملا نابود شدند اما هربار توانست از تنگنا بگذرد و خود رااز آن رها سازد. رشد و پیشرفت جامعه ی بشری هیچ گاه دارای انکشافی به خط مستقیم و همه جانبه نبوده و اگر چنین بود اکنون جامعه ی بشری، با در دست داشته فن آوری عالی، در آشتی با خود و طبیعت، در آرامش و رفاه زندگی میکرد. اما در سه قرن اخیر، پس از اختراع ماشین بخار و آغاز تند شونده ی صنعت و تکنولوژی جدید، سیر تمدن بشری به همان سرعت به قهقرا رفت. اگرچه تاریخ بشریت پیوسته شاهد جنگ بوده که شهر- دولتها را با خاک یکسان و مردمانش را قتل عام کرده و مهاجرتهای بزرگی را ایجاد کرده، اما در قرن بیستم، همزمان با دست یابی به معادن و فن آوری و توسعه ی صنعت، نظام سرمایه داری دو جنگ جهانی و جنگهای بزرگ پیوسته ی دیگر را با صدها میلیون کشته و ویرانی صنعت و شهرها را به جوامع بشری تحمیل کرد و از قرائن پیداست که این بار تنگنا، تنگنائیست جهانی زیرا انسان به تکنولوژی هسته ای دست یافته که در اختیار دیوانگان است، که میتوانند در یک حمله ی جنون آمیز تمام هستی و دنیا را همراه با خودشان بسوزانند و نابود کنند و داستان خصومت شمعون را جهانی کنند: "شمعون بمیرد؟ تمام فلسطینی ها هم بمیرند!" و معبد را برسر خود و دیگران خراب کرد.
ما میتوانیم سیر تحول و تشکل معماری را در دوران مختلف و در مناطق گوناگون بطور خلاصه دنبال کنیم اما نمیتوانیم آن را درک کنیم مگر این که روند رشد اقتصادی و اجتماعی و ماهیت متضاد آنرا نیز مطرح کنیم. بنابراین با سیستمیسروکار داریم که از دیسیپلین های گوناگون تشکیل شده که در هم آمیخته اند و پیوسته در تداخلی میان تزها و آنتی تزها، سنتزها و شرایط تازه ای را به وجود میآورد که کار را برای شهرسازی و معماری مشکل تر میکند.
معماری از همین نظر مشکل است که یک معمار باید از هر مطلب و موضوعی سردر بیاورد. باید جامعه شناس باشد. اقتصاد دان باشد. کارشناس فنی باشد. هنرمند هم باشد. جسارت و شجاعت هم داشته باشد. اگر زن باشد زن باشد. اگر مرد باشد مرد باشد. چیزی آن میان، غریب و قاطی و ترسو و بی اراده و خود فروش، حسود و مغرض و تنگ نظر نباشد.یک معمار فقط میتواند یک معمار خوب باشد. معمار بد وجود ندارد. و معمار خوب انسانی است باهوش، با دلی بزرگ و بینشی پهناور که از روی دست اندازهای گوناگون پرواز کند. درس "طبیعت، انسان و معماری" درست برای همین هدف پیشنهاد شده و به همین دلیل هیچ انتهایی برای آن متصور نیست. فقط باید یاد گرفت و پیش رفت. تا هنگامیکه زندگی، زیست، معیشت، طبیعت، علم و فن و جامعه ی بشری پیش میرود و خود را میسازد معماری نیز متحول میشود. عدم درک چنین روندی مرکب از رشد علم، فن، اقتصاد ، فرهنگ، هنر، فلسفه، ادبیات و شعر و سیستم ها معمار را به جائی میبرد که برده و او را دچار فرمالیسم کرده است. بیماری بومیمعمار ایرانی با تمام عواقب و عوارض جنبی آن، فرمالیسم آن است. فرم، شکل شکیل و زیبایی و استتیک سنتز یک ماهیت تکامل یافته است و فرمالیسم فقدان چنین محتوایی است که تنها به شکل ظاهر و به تظاهر میپردازد. شاید بتوان گفت کسانی که در خود خصوصیات و احساسات والا و پاک انسانی و انساندوستانه نمییابند بهتر باشد از آغاز راه، از یک معمار خوب شدن صرفنظر کنند. از آنجایی که چنین اتفاقی نایاب نباشد، کمیاب است دانشگاه باید مسیر و سیستمیباشد که چنین محتوی و ماهیتی را بوجود بیاورد. دانشگاه نیز مهره بزرگی در نظام قدرت است و ماهیت آن به ماهیت قدرت و حکومت، تحول اجتماعی یا دیکتاتوری طبقاتی آن و علاقمندی آن به چنین فرهنگی پویا بستگی دارد .

















