:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
سه شنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
:: English Section
P گزارش
در سوگ پدر عکاسی ایران

Farrokh baavar فرخ باورجمعه 19 بهمن 86-8 فوریه 08- امروز مراسم تشییع نیکول بود. و هرکسی که حرف زد خوب گفت. مسجد جامعی هم خوب حرف زد. هوا نسبتا سرد بود. منیر مثل میشه مبارز و مفصل کار کرده بود، ولی ژاکلین بیچاره بود. دختر نیکول به موقع نرسیده بود تا آخرین بار توی نگاه پدر نگاه کند، و اندوه فراوانی چهره اش را دگرگون کرده بود. تمام اشخاص دیگر در عین ناراحتی اما در این باره به نتیجه ای رسیده بودند. اما ژاکلین نه، تو هوا ول بود و نمیدانست چکار کند. خیلی دلم برایش سوخت.

شخصی گفت سالها پیش در سفری به جنوب خراسان، نیکول گریه کرده بود. از فقر و بیچارگی مردمش گریه کرده بود. باید حدس میزدم نیکول برای این که بتواند سراسر ایران را بالا و پایین برود و در مردم و بچه ها جوش بخورد و مثل آنها باشد و لمسشان کند، می بایست دل رقیق و بسیار حسا سی داشته باشد. اما باید دانست کدام نیروی محرکه ی اولیه به نیکول این شتاب را داد تا او را برای سالهای عمرش به سراسر ایران پرتاب کند. این، نیروی بزرگی است که آنگاه که آغاز شد، خود به خود و پیوسته تجدید تولید می شود و فراوان می شود. سوخت فسیلی نیست که رفته رفته تمام شود. سوخت هسته ای است، مانند خورشید، که دائم تغذیه می شود. این شتاب اولیه را باید شناخت. باید دانست او چه موسیقی ای را دوست داشت، می خواند یا سوت می زد تا بفهمیم در سالهای سکوتش در سرش چه هنگامه ای برپا بود.
و، پس، افسوس که رفت! می بایست هنوز می ماند. با او کار داشتیم. او با ما و با همه کار داشت. اما اتفاقی افتاد که سلول های اعصابش را سوزاند و خاموشش کرد.
او را هنگام سکوتش شناختم. دیگر حرف نمی زد اما روحیه ی شوخ او همیشه در نگاه و اشاره هایش پیدا بود. در زندان وجودش روحیه ی شوخش را نگه داشت و تا روزهای آخر هم ادامه داد. من هم از چابهار و کنارک و کوه های مریخی و دودکش های بزرگ جن برایش گفتم. عکسی از نیکول هست، روی صندلی چرخ دار، در قشم، آخرین سفر کوچک او، که آرام غروب را نگاه می کند. چه در سرش میگذشت را نمی دانیم اما شاید در سر او همان چیزی میرفت که در سر عکاس رفت، و در سر همه ی ما که آن عکس را دیدیم و به غروب زندگی پر توان و پر مایه اش فکر کردیم رفت، و می دیدیم پلک هایی که آنهمه را دیده بود، انتخاب و ضبط کرده بود داشت برای همیشه تاریک میشد.
این روزها دهه ی فجر و سالروز انقلاب بزرگی است که نه تنها ایران و منطقه، که بیشتر از منطقه و یا جهان اسلام را تکان داد. سرودهای پر شور انقلابیاش آواز های اندوه گین و گوشه گیر ایرانی را کنار زد. شعارهایش به تاریخ وارد شد و می گفت مردم وارد صحنه شدند تا تاریخ عقب ماندگی را بشویند و دگرگون کنند. البته هنوز ناگفته ها و نا شنیده ها بسیارند. و همه باید بدانند تا بتوانند دوباره به همان روحیه و توان تعیین سرنوشت خودشان بازگردند و زنگ زدگی ها و کجروی ها و پول پرستی ها را بزدایند و همه را همراه با پولشوئی ها یکجا بشویند و راه به آفتاب را باز کنند.
عکس های نیکول همیشه آنقدر سرگرمم کرده بود که در این 6 سال هیچوقت به این فکر نیفتادم بپرسم چگونه است که نیکول از انقلاب مردمی که این همه دوستش می داشت عکس نگرفته است. از جمیله و شوهرش پرسیدم. برای آنها هم سئوالی شد که هنوز جوابش را نمی دانیم. نیکول که همیشه به استقبال همه چیز میرفت و از چیزی باک نداشت از چه چیزی فرا می کرد؟ چیزی وجود داشت که او از آن فرار کند؟ آن را رها کند؟ به آن پشت کند؟ او با مردم خودی بود. از آن ها بود و با آنها قاطی می شد و با آنها می خندید. شاید زیاد نمی خندید، یا از عکسهایش اینطور به نظر میرسد که زیاد نمی خندید. آرام بود. اما در عکسی که او را با بچه های یک دبستان نشان می دهد، نیکول جوان، سبک و راحت می خندد. او، یک جوان ارمنی، هیچ رشته و رگه ای که او را از مردمش جدا کند نداشت. از چیزی رویگران نمی شد و به استقبال آب و خاک و باد و آتش و توفان میرفت.
آخرین باری که اتوموبیل گنده اش را راند بیمار بود و حرف نمی زد. اما با سرسختی خواست خودش رانندگی کند و از دماوند پایین بیاید. با عده ای از دوستانش ته ماشین، یک وری نشسته بودم. دوستانی که در لند روور عقبی ماشین نیکول را دنبال می کردند گفتند چند بار بنظر آمد ماشین ته دره میرود. گهگاهی چرخ عقب بلیزر از جاده ی خاکی بیرون میرفت و کنار جاده ی خاکی دره بود و حادثه در انتظار. راحت بودم چون هرچه می شد باهمه و دسته جمعی می شد. اما راحتی ام از راحتی و اعتماد به نفس نیکول سرچشمه می گرفت. باید از منیر بپرسم عکس هایی که نیکول از انقلاب گرفته کجاست. یا او هنگام انقلاب کجا بوده. و یا اگر بوده چرا عکس نگرفته و آیا در این باره چیزی گفته یا نه. اما چرا چنین مطلب بزرگی حالا که او نیست به یادم افتاده؟
سلامت باشید و طول عمرتان زیاد. هرچه که بخواهید. بمانیم تا ببینیم چه میشود. ما در مرحله ی گذار پر تلاطمی هستیم که سرنوشت میلیون ها نفر را تعیین می کند. همه جا دارد می جوشد. ما هم بخواهیم یا نخواهیم، بدانیم یا ندانیم، در حال جوشیدنیم. پس بمانیم تا ببینیم. بمانیم تا ببینیم چگونه کهنه گی و پوسیدگی و گند تاریخ را بالاخره در جوشیدنمان حل کنیم . بزدائیم و عشق نیکول به آدمها و بچه ها و طبیعت را هم در آن بیامیزیم.
نیکول، صادق، فریدنی، پدر عکاسی ایران. فکر کنم لقب تازه ای باشد. پس از مرگ او. اگر زنده بود شاید برایش تسهیلاتی به همراه می آورد اما نشد. حالا، مالکیت حقوقی هزاران عکس پدر عکاسی ایران از آن کی می شود؟

P تبلیغات
کارگاه آموزشـی  معماری
معماران ایران
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
آرمین محسن دانشگر
مهندسان مشاور آتک
دوره بين المللي معماري و شهرسازي توسط دانشگاه وبستر
+زروان
فصلنامه طراح
World Architecture COMMUNITY
مهندسان مشاور اثر Asar Engineering Consultant
Pirraz consulting planners, architects and engineers
مهندسان مشاور توان
Iran Civil Center
ماهنامه صنعت ساختمان داریس