ای سقراط پاک! چرا همواره این جوان را گرامی می داری؟
آیا ارجمندتر از این کار نمی شناسی؟
چرا چنان که به خدایان می نگری،
چشمانت عاشقانه به او می نگرد؟
[بند دوم پاسخ این پرسش را می دهد]
آن که به ژرف ترین امور اندیشیده، به پر شور ترین عشق می ورزد.
آن که در جهان نگریسته، جوانان والامقام را در می یابد.
و فرزانگان، اغلب سرانجام به زیبایی می گرایند.
شعری از هولدرلین «گفتگوی سقراط و آلکیبیادس»
« آن که به ژرف ترین اندیشیده، به پر شور ترین عشق می ورزد»
ژرف ترین نگاه ها و عمیق ترین اندیشه ها، رهگذری باریک و زیبا که تا سر حد وجود و فهم هستی امتداد می یابد. می فهمی که زنده ای و زندگی می کنی و لذت می بری و این مهم ترین نشانه زیستن توست. عمیق تر می شوی و می خواهی که بیشتر بدانی. قبل از آنکه بخوانی و تصمیم بگیری و قبل از همه خوانمش ها و خواهش ها، کنارت ایستاده است و تو را دعوت می کند بهتر بنگری و تداوم آن امتداد شور انگیز را حس کنی. ایستاده ای و بیشتر می فهمی و عاشق تر می شوی. نهایت دانستن و بودن و چراهای زیستن، در آن نگاه عاشقانه و ژرف به سراغت می آیند و از تو می گذرند.
رها می شوی از همه دانسته ها و نادانی های بشر، می گذری از تاریخ و از هر سرانجام ناگزیری که در انتظار آدمی است و می آموزی که ژرفترین نگاه ها، در عاشقانه ترین لحظات اتفاق می افتند آنگاه که خالی تر از همیشه و به نیت اندیشه صرف، همچون عاشقی بی پای و بست بیندیشی و اجازه دهی که تو را با خود ببرد.
رهگذر باریک تا از حسادت و چشم تنگی بدخواهان در امان باشد و تنها نکته سنجان و ریز بینان عاشق به زیباییش پی ببرند. باغبانی آنجاست، منتظر،با گلابی در دست و آیینه ای در چشم و هزاران نهال سبز تا به دست گیری و به خاک بسپاری، تا سر بر کنند و آسمان را نزدیک تر و آبی تر ...
و تو باغبان عاشقی هستی که با ژرف ترین نگاه ها - نه لزوما فلسفی ترین یا عارفانه ترین – بدون اینکه بخواهی و آموخته باشی، نهال های فکر و اندیشه به پر شورترین جوانه ها می آلایی. جهان را انتظار نگاهی تازه و جهان بینی نوینی است که تنها از رهگذر همین اندیشه ها جوان و جوانان پر شور می توان پاسخ داد. می توان پاک بود و اندیشه را حرمت نهاد و عمیق ترین اندیشه ها را از لابلای کتب و مقاله و سخنان و نصیحت های تکراری به زیبایی جهان و هستی و خدا باز گرداند. می توان باور کرد که در همان نگاه و همان نهال های کوتاه، سبزی آینده را می توان تصور کرد. می توان باور کرد و یقین داشت که هر تلاش و تکاملی در سایه همان نهال های به بار نشسته امکان پذیر است.
امروزه بسیاری از نگاه ها در ژرفای تنهایی و گمنانی چشمان جامعه فراموش شده اند. گروهی به خواب رفته و گروهی نیز حتی آخرین نگاه خود را به یاد ندارند. حال که خدا هست و جهان پابرجاست و باریکی گذرگه ما تا نهایت کهکشان ها گسترده است. می توان دید و می توان ایمان داشت و می توان از سکوت و سردی دانایی غرب گذشت و به گرمی و شیفتگی شرق رسید. می توان از سقراط گذشت و تنها به نگاه ژرف و شور انگیز او بسنده کرد؛ حتی از آن هم می توان گذشت و به بن مایه های اندیشه او، به هیجان و زیبایی که او را به وجد آورده است دست یافت، می توان پاک بود، می توان آگاه بود و هر چیز و همه کس را به آسانی و به تزویر مقام و منسبش نپذیرفت.
می توان پاک بود و بی هیچ سفارش و انتظاری اندیشید؛ به یمن عشق و به شور دانایی. می توان اندیشید و از بسیاری از بدعت ها و اجبارها و اغفال های گذشته و غرب در دنیای امروز رها شد. می توان نگاه و اندیشه خود را پایه گذاری کرد و وام دار کسی نبود.
تکرار یافته ها و نوشته های دیگران هر چند خوب و درست که باشند تنها زیبایی پرواز و عظمت کهکشان ها را به نشان می دهند و در مقابل ما را از پرواز و باور و اندیشه خود باز می دارند. هر انسانی به لطف و محبت پروردگار از نیرویی عظیم دانایی برخوردار است و ضمیر درون او همیشه آماده و حاضر به کنجکاوی ماست. نیاز ما صبر و توجه به درون مایه های انسانی است. نیاز ما باور زیبایی ست که در رهگذر یاد شده، شاهد آن خواهیم بود، نیاز ما حتی آموختن تقکر و نحوه اندیشیدن نیست، نیاز ما تنها نگاهی است عاشقانه به هستی و به خدا و به بلندای خلقت.

















