:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
پنجشنبه، ۲۷ تير ۱۳۹۸
:: English Section
P گزارش
به بهانه بزرگداشت نيکول فريدني؛ نيكول، پيام آور زيبايي‌ها در لحظه

Farrokh Baavar فرخ باوردرعكس‌هاي نيكول بايد رازي باشد، سروسري باشد كه از آن سردر نمي‌آوريم!
ميان نيكول و طبيعت لابد ساخت و پاختي شده وگرنه اين همه رازهاي نهفته ممكن نيست! آخر مگر مي‌شود در كازرون كوه‌هايي باشند كبود، سخت وسنگين، كه صبح ها روي ابرها سوار شوند؟ مگر مي‌شود كوه‌هايي باشند سياه، مهيب و استوار، كه روي آب‌هاي سيمين مارلو شناور باشند؟ مگر دنيا وارونه شده، آسمان به زمين آمده؟ وانگهي، ما شنيده بوديم كه مسيح روي آب راه مي‌رفته اما او عيسي مسيح بود. نيكول چگونه مي تواند با دوربين‌هاي عكاسي‌اش روي آب، روي ماسه هاي نرم و روان، روي ابر و مه راه برود؟ چه بده بستاني، چه زدوبندي ميان او و طبيعت ايجاد شده؟

Nicol-Feridaniما همه پل‌ها را بارها ديده‌ايم اما پايه‌هاي پل خواجوي نيكول روي آب تكيه كرده است و ويرانه‌هاي پل بويين زهرا خجولانه يك پايش را آهسته روي آب گذاشته، انگار مي ترسد در آب فرو رود، اما در حقيقت از ترس احتياط ميكند. اين پل كه روزي با وقار و استوار، براي خودش آدمي مغرور بوده بياد دارد چگونه آبي كه عاشقش بود و خودش را در چشمانش نگاه ميكرد، لذت ميبرد و فخر ميفروخت، نرم نرمك ،زمزمه كنان و قصه گويان پاهاي محكم و مغرورش را جويد و ناگهان با سيلي ويرانش كرد، اما نيكول ميتواند هروقت كه بخواهد تراژدي را به رمان تبديل كند. و ناگهان قافله‌اي نزديك اصفهان پيدا مي‌شود انگار كه از ژرفاي تاريخ بيرون آمده، از روي پل كهنه و چوم رد مي‌شود و بي خيال تماشاگر گله‌ها و رمه‌اي كنار زاينده رود است كه بزغاله ها و سگ هاي باوفايش كنار هم گرد آمده اند و وقعي به قافله نمي‌گذارند. آيا به عقب بازگشته‌ايم؟ مگر ما در عصر جديد و دنياي مدرن برج‌هاي شيشه‌اي نيستيم كه سر به هوا كشيده و تنگاتنگ همديگر شكاف هايي ژرف به نام كوچه و خيابان پر از دود و صدا ميان خود بوجود آورده‌اند؟ مسجد شاه و گلدسته ها و دروازه ها و حجره هاي ميدان نقش جهان روي آب چكار مي‌كند؟ ديگر همينش كم مانده كه خطوط كف دست سرباز ماد تخت جمشيد را هم بخوانيم، و از سر باز پارس، با آن كلاه پرچين چرمي بسر بپرسيم “ اينجا جشن نوروز است؟ اين همه نمايندگان ملل با چه زباني گفتگو مي‌كنند؟ ” و انتظار داشته باشيم جوابمان را هم بدهد! و بپرسيم “آيا رازي ميان 111 پله‌ي ورودي پارسه و 111 منزلگاه جاده‌ي ميان سارد و شوش وجود داشته؟ اين همه نماينده سرزمين هاي مختلف از چه چيز اين طور دست در دست و دست بر شانه‌ي يكديگر صحبت مي‌كنند؟”
“ زن‌هايتان كه اين لباس‌هاي نرم ابريشمين و پرچين و شكن را برايتان ساخته‌اند چرا به جشن نوروز نيامده‌اند؟ و “ بيژن بيژني مي خواند: “ دشت سليمان و هيبت جمشيد ببين”. راستي، مگر نه مي‌گويند هر چيزي حدي دارد؟ اين همه سرخي شقايق هاي دشت هاي همدان زياد نيست؟ آيا زيبايي حدي ندارد؟ ديگر كسي از خشم آفردويت نمي‌ترسد؟ مگر طبيعت مي‌خواهد ما را با اين همه زيبايي‌اش ديوانه كند؟ آخر رنگ و رنگ آميزي حدي نمي‌شناسد؟ چقدر شكل هاي گوناگون و زيبا، چقدر كش و قوس ها؟ تو فكر كن! و باد ماسه را وسوسه مي‌كند: “ تو آبي، تو سرابي، پرچين و شكن شو”. به درياچه مي گويد “ بلرز و آفتاب و مهتاب و ابرهاي سفيد و تيره را در خودت برقصان و به كرشمه درآور! “ از انتقام گردونه خورشيد نمي ترسد؟
طبيعت سال‌ها است كه نيكول را مي‌شناسد. لابد از او خواسته زيباييش را چنان به مردم نشان دهد كه دلشان را به دست آورد تا آنها طبيعت را اين گونه نيازاراند و نرنجانند، ويران و آلوده‌اش نكنند. نيكول يك عمر به دنبال تنوع اقليمي ، قومي، فرهنگي و هنري ايران به همه جا و گوشه كنار آن سر كشيده تا شگفتي ها و افسونگري هاي اين سرزمين را ثبت كند و نشان دهد. چه كسي بهتر از او مي توانست از پس اين پيغام براي آدميان برآيد؟ منير، همسر او مي‌گويد: “ نيكول مي‌داند كجا برود، كي برود و چگونه برود.” او فضا و هوا و باد و خاك و آب و زمان و مكان و فصل ها را خوب مي‌شناسد. او زرنگ و با هوش و شوخ طبع است. با طبيعت شيطنت مي‌كند و مي‌خواهد او رابا دوربينش غافلگير كند. كمين مي‌كند و ساعت ها در انتظار مي نشيند تا باد وابر. نور خورشيد و سايه روشن و رنگ ها را روي پستي بلندي‌هاي كوه و تپه، روي آب ساكن يا پر موج و لرزان، روي ماسه هاي پرچين و چروك و دشت و كوير، روي شهرها و پل‌ها و ويرانه‌ها آنچنان نقاشي كند كه او به عكاسي راضي شود. صبر مي‌كند تا دماوند شب كلاه بامزه‌ي ابري‌اش را بسر كند، سرخاب سفيداب كند ولحاف برفي بتن كند تا لحظه‌ي مناسب عكس برداريش فرا برسد . اما طبيعت هم سر شوخي دارد و درست هنگلمي كه نيكول مي‌خواهد از او عكس بگيرد، قبافه و ژستي مي گيرد كه غافلگيرش كند و به او بگويد: “ يكي ديگر به نفع من!”
اما نيكول باز هم به بازي ادامه مي دهد و به دنبال طبيعت به همه جا سر ميكشد. “ بارها به او گفته : تو كه نميخواستي ژست و حالت تازه‌اي از خودت نشان دهي چرا مرا تااينجا كشاندي؟ اين ژست ها را كه قبلاً بارها ديده بودم، مگر مي خواهي دست خالي برگردم؟ ” طبيعت پاسخ مي دهد: “ پس بمان و ببين! مي‌توانم هر بار كه بخواهم ترا به شكلي مبهوت كنم. آن قدر برايت چشمه بيايم و تو عكسم را بگيري كه فيلم‌هايت تمام شود، و آن وقت كه تمام شد زيباترين شكلم را بتو نشان خواهم داد كه فقط براي خودت تنها بماند و خاص شوي، چيزي داشته باشي كه هيچكس نداشته باشد و پيام آور زيبايي‌هاي من شوي، از شدت شوق گريه كني. از زور شادي به گريه‌ات مي‌اندازم نيكول!”.
من هم همين را مي‌خواهم، كه زيبايي‌هاي تو مرا به شور و شوق بيندازد و تارو پود وجودم را بلرزه در آورد. اما مگر قرار نبود كه حتي زيباترين حالتت را هم به همه نشان دهم؟ چه طور مي‌توانم خاطره‌ي آن را فقط براي خودم نگه دارم، من كه ديوانه مي‌شوم، و از پس طبيعت روانه مي شود. به بندر لنگه پيش دودكش‌هاي جن مي رود. سراغ جن را مي‌گيرد. مي گويند خيلي وقت است از اينجا رفته و خبري از او نداريم. شايد هم همه‌اش شايعه بود، ما هم كه او را هيچوقت نديديم اما دودكشش اينجاست، ما هم از آن محافظت مي‌كنيم.
پيش عشاير مي رود. لبخند ساده و بي رياي دخترانشان ، نگاه مستقيم كودكانشان ، چهره ي كار كشته و محكم مردانشان، گله ها و گبه هايشان را نشان مي دهد. بچه هايشان كه مي‌دوند، بازي مي‌كنندو كار مي‌كنند. مثل بچه هاي لوس نق نمي زنند. ننه و مادر و نوه با هم در مشكي بزرگ دوغ مي زنند. كره مي‌گيرند، ماست و كشك مي زنند. نيكول تمام اين عكس هاي زيبا را به آنهايي كه از طبيعت قهر كرده و نسبت به آن غريبه شده و به آن تجاوز مي‌كنند نشان مي‌دهد ويادآوري مي‌كند كه شير چيزي است كه از پستان گاو و گوسفند تراوش مي‌كند، گوسفند و گاوي كه مي‌چرد و گوساله و بره‌اش را صدا مي‌كند، و شيرش بوي علف مي‌دهد، مزه ي شير خشك نمي دهد و از كيسه‌ي پلاستيكي هم بيرون نمي‌آيد.
به آنهايي كه از عشاير خوششان نمي‌آيد. زيرا، به قول آنها، به عصر جديد و دنياي مدرن تعلق ندارند و بايد از كوچ روي دست بردارند، اسكان داده شوند، حتي به اين قيمت كه به بيكاران و بدكاران حاشيه نشين‌ها افزوده شوند، حتي اگر فرآورده‌هاي صنعتي و خارجي گرانتر و بدتري جانشين لبنيات و پشم و گوشت آنها شده و گبه‌ها و قالي‌هايشان مصنوعي و ماشيني شود، بفهماند كه دارند تيشه به ريشه ي خود ميزنند و با دست خود بند ناف را با طبيعت مادر پاره مي‌كنند و آن وقت است كه از خود بيگانه، سرگردان و بيمار شوند.
دستان پينه بسته و زخم، از كار و سرماي كودك ايل را نشانت مي دهد، كودكي كه با لبخند وشرم نگاهت مي‌كند. گدايي نمي‌كند، دروغ نمي‌گويد و به آساني و بلافاصله دوستت مي شود. روستاها و شهرهاي قديمي و بادگيرها و كل چوك ها و سقف هاي شيب دار چوبي شمال و حصيرهاي بلوچستان را نشان مي‌دهد و مي‌گويد چرا همه به تهران؟ شهري چاق و فربه كه روي كثافاتش نشسته، تصلب شرايين و تنگي نفس دارد، بو مي‌دهد. مي‌نالد و دود فوت مي‌كند؟
سادگي چه عيبي دارد، راستي چه نقصي دارد كه دارد فراموش مي شود .مگر سادگي و مهرباني چه عيبي دارد؟ آيا طلوع آفتاب و غروب آن ساده و زيبا نيست؟ و اگر هست پس چرا بايد آن را در تلويزيون نگاه كني؟ غروب‌هاي نيكول دلگير نيستند. آخر خط نيستند، آنها شب پر راز و روز بعد را نويد مي‌دهند، اگر سرخ است هوا خوب خواهد بود، و اگر پر از ابرهاي پاره پاره است باران در راه است و وقتي كه ابرها سنگين و تهديد آميز مي‌شوند بهتر است نيكول شب را آن طرف ها بيتوته نكند و به دنبال پناهگاهي بگردد. مهتابش مانند مهتاب “ دبوسي” زمزه وار است و ماه ازان بالا شاهد ناز و نوازش عاشقان.
هواي پاك و آسمان لاجوردي و نيلگون روزهاي پر باد سرزمینی بلند، شفافيت آب هاي زلال‌، رقص درختان جوان الموت، بي خيال از تاريخ و داستانهاي آن، و درختان زبان گنجشك شمال و كرشمه‌ي ارغوان،درختي كه يهودا خود را از آن آويخت، چنارهاي بلند ابيانه و تهران ، سرو.هاي خوش قامت شيراز وماهان و سرو پير ابركوه، پياده نظام بيشه ي پياز. كوه هاي چابهار كه روي چين وشكن دامن كولي ها را هم سفيد كرده و جن هاي كوتوله را لابلاي خود پنهان كرده است و تو بي دليل چشم از آن بر نميكني.
سراغ كارگاه كوزه‌گري مي‌رود كه كوزه‌هاي خندانش با ديدن نيكول از خوشحالي قهقه مي‌زنند و ادا در ميآورند .
لهجه مردمان جنوب و ماهيگيران را به گوشمان مي رساند . مردمي كه از زحمت و كار و رفتار خشن طبيعت چهره و پيشاني شان پر از چين هاي عميق شده، مثل اين كه شخم خورده باشد، اما به تولبخند مي زنند، به زندگي اي كه پشت سر گذاشته اند لبخند مي زنند و مي گويند: مي دانيم! باشد! شكر! به اميد خدا، انشا‌الله! و باز هم كار مي كنند. بازنشستگي نمي شناسند، مثل نيكول ، مثل طبيعت، مثل عاشقان و مثل انقلابي هاي بزرگي كه ميخواهند دنيا را دگرگون كنند، تا هميشه به پيش !
رديف تنه‌ي درختان خشك بيد كه روزگاري كنار جويباري بودند، جويباري كه دشت را سبز و سيرآب مي‌كرد و ديگر از آنها خبري نيست، شكايتي است كه طبيعت از دست ما دارد. هيبت برج كبوتر كه سقفش فروريخته و از بالا بد نگاهت مي‌كند، از شكسته شدن تعادل و گردش طبيعت شكايت دارد.
طبيعت و مردم و زخم ها و ويرانگري‌ها را نشان ميدهند. نيكول مي بيند و ثبت مي‌كند، ناراحت مي‌شود و آنها را به شهادت مي‌گيرد. به ما نشان مي‌دهد و مي‌گويد: “ ببينيد، از اين محله ها و ساختمان و حال و هوا ديگر خبري نيست، ديگر آنها را نخواهيد يافت اما نگران نشويد، بدتر خواهد شد! و به پول پرستان كوته بين فرياد مي زند: ” البته كه شما برديد، اما شما آبروي بشريت را برديد، شما محيط زيست و شادي و سادگي را از بين برديد! “ من به شما پشت مي كنم و به آغوش مردم و طبيعت باز مي گردم، طبيعتي كه تا عمق خاك و آب و هوايش را مي‌شناسم و بر بلنداي ابرهايش پرواز مي‌كنم. با پرنده‌هايش همسفر ميشوم و خودم را از شما آزاد و رها ميكنم.
سايه روشن‌هاي تند ويرانه‌هاي ارگ بم فرياد قتل عام مردم را به گوش مي‌رساند. هلهله‌ي مردمي كه روي ديوارها آغا محمد خان را ريشخند كردند وخود را تسخير ناپذير مي انگاشتند، اما آنگاه كه دروازه ها باز شد چه‌ها كه نشد!
از سرزنشي كه درعكس‌هاي نيكول هست بايد پند گرفت. هر يك از عكس هاي نيكول داستان و حكايت و شكايتي است. آنهارا خوب نگاه كنيم، زنده كرده و به حركت درآوريم و مثل فيلم كوراساوا “ روياها” بدرون آنها برويم و بگرديم . خودمان را به دست دل بسپاريم و به طبيعي بودن طبيعت سخن گو باز گرديم.
او مي گويد: بپاييد، همه اينها حدي دارد . طبيعت بزرگوار است اما اگر با آن زياد بدي كني آخر سر از خود تو انتقام مي گيرد، نه از آيندگاني كه بگوئي بمن چه؟ من كه بارم را بسته ام! از عشقي كه در عكس‌هاي او هست چاره ي كار را بپرسيم. همانند عكس هاي “ سباستيانوسالگادو” ي برزيلي. يكي طبيعتي تر و يكي مردمي تر، يكي رمانتيك‌تر وديگري تراژيك‌تر، اما هر دو دو روي يك سكه اند كه با هم يگانه ومردمي مي شوند.

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
 مسترکلاس تخصصی ژورنالیسم در حوزه شهر و معماری